تبليغاتX
گلبـــــــــــــــــــــــــرگ
گلبـــــــــــــــــــــــــرگ

I want to spend my life time loving you....

 

امروز يكي از بدترين روزهاي اين مدت بود. چند تا اتفاق ناگوار باهم افتاد برام كه الان ديگه تواني واسم نمونده كه حتي راجع بهشون حرف بزنم يا فكر كنم. حتي نمي تونم يه ذره گريه كنم كه سبك بشم! دوست دارم pause بشم كه 1 لحظه هيچ چيزي تو زندگيم نباشه. يا ازون بهتر زنده نباشم ديگه!

اگه دوست داريد غصه هامو بخونيد بريد ادامه مطلب! اگرم دوست نداريد به پست هاي قبل رجوع كنيد!



:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:32 توسط فاطيما| |

امروز من یک کاری کردم که واقعا باید بهم آفرین گفت!

یه چند وقت بود که کامپیوترم همه ش هنگ می کرد و نمی تونستم اصلا باهاش کار کنم. هرچی من سعی می کردم کم تر اذیتش کنم و برنامه های سنگین توش نریزم این(کامپیوترم!) بدتر می کرد!

امروز صبح دیدم کاری ندارم. گفتم یه دستی به سرو گوشش بکشم. ویندوزشو عوض کنم.

من قبلا چندبار ویندوز عوض کرده بودم. هر دفعه هم یه درایوی رو اشتباهی فرمت می کردم و اطلاعات اون درایو کاملا پاک می شد! خلاصه تجربه م زیاد بود دیگه گفتم این بار عمرا اشتباه کنم! نشستم سر حوصله دی وی دی رو گذاشتم. مراحل اولیه که سپری شد سیستم ازم خواست یه درایوی رو فرمت کنم که ویندوز رو توی اون بریزه. منم دقت کردم که حتما درایو مربوطه درایو c باشه که دیگه دسته گل به آب نداده باشم. دیدم یه درایو بیشتر موجود نیست اونم c . گفتم آفرین چقدر هوشمنده!

خلاصه شروع شد فرمت شدن و منم رفتم به بقیه کارام برسم. نیم ساعت گذشت دیدم تازه نصفش فرمت شده. تعجب کردم. وایسادم تموم شد. ویندوزو نصب کردم. ری استارت کردم. ویندوز که اومد بالا رفتم درایو ها رو چک کنم. دیدم ای دل غافل.........................!!!

 

گفتم چرا اون همه فرمت کردنش طول کشید! نگو همه ی درایو ها یکی شده بوده توی درایو c. منم اون درایو  رو فرمت کرده بودم! هرچی که توی سیستم داشتم نابود شد! دست گلم درد نکنه واقعا!

 

اینم بگم که بابای من تنها کاری که با کامپیوتر می کرد این بود که بره سایت های خبری و خبر بخونه!

تو بهت این بودم که چی کار کردم و چه گندی زدم! بابام اومد بالا سرم میگه چی شد درست شد؟!

میگم: بابا یه دسته گل خوشگل به آب دادم! هرچی تو کامپیوتر داشتم پاک شد!

بابام یه ذره فکر کرد گفت: اشکال نداره! حالا الان باهاش می شه رفت اینترنت یا نه!

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!

من بدبخت شدم تو به فکر خبر خوندنتی آیا؟!!!!

 

نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت فکر نکنید اندازه ی یه مهندس کامپیوتر بلدید!!

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:30 توسط فاطيما| |

درود بر همگی. پیشا پیش نوروزتون پیروز! تازه پارسی رو هم پاس بداریم! مبارک عربیه! بله!

آقا گناه من چيه كه تو رشته ي ما يا بهتر بگم توي دختراي ما يك نفر متعادل پيدا نمي شه!

ديگه واقعا خسته شدم بسكه حرفم رو زدم و خريداري نداشت!

چرا بايد يا از اين طرف بوم بيفتيم يا از اون طرف بوم؟!

انقدر من حرص مي خورم از دست اين بچه ها كه حد نداره!

ولشون كن چيكارشون كنم!

بحثو عوض كنم!!! آهان! درمورد استاد مبانيمون!

اين درس مباني اي كه من و مهسا برداشتيم اصولا داستان ها داشت از اول! من اصلا قرار نبود و دوست هم نداشتم اين ترم مباني بردارم. اصولا خاطره ي خوبي از مباني سوم دبيرستان ندارم! هرچند آخر سر ازش 19 گرفتم ولي كاملا شانسكي! سوالا اين جوري بودن: كامپيوتر چيست؟ موس چيست؟ كيبورد چيست؟! سخت ترين سوال: اينتر كجاي كيبورد قرار گرفته!(البته نه در اين حد ديگه!) حقم نبود.

خلاصه توي انتخاب واحد من يه سري واحد برداشتم شامل تربيت بدني و  انديشه و فارسي و اين چرت و پرتا. كاملا هم راضي بودم. روز حذف و اخذ هيچ كاري نمي خواستم انجام بدم. تا اين كه من و دوستم نشسته بوديم و چك مي كرديم كه چيا مونده. همين طوري بي خودكي! يهو دوستم كه داشت ذوق مرگ مي شد اومد گفت فاطمه مباني با رضواني 7 ،8 تا جاداره ها برداريم؟

استاد رضواني استادي بود كه ترم پيش مباني ارائه كرده بود. شايد باورتون نشه اما كلي بيست داشتن توي ترم پيش! ميانگين كلاس هم 18 بوده كه در كل دانشگاه سابقه نداره! بچه ها كلي ازش تعريف مي كردن به خاطر نمره دادنش! ما توي خواب هم نمي ديديم كه مبانيمون رو بالا بشيم! واسه همين از اون جايي كه ساعات رضواني به مهسا مي خورد ولي به من نمي خورد نشستيم و هرچي من داشتم و نداشتم حذف كرديم! شامل همون انديشه و تربيت و فارسي و آز فيزيك و ...! كلن برنامه اي كه من داشتم كن فيكون شد با اين كار! تا اين كه سرانجام من تونستم مباني با جناب رضواني بردارم.

اما چشمتون روز بد نبينه! اولين روز كلاس من با تاخير رسيدم سر كلاس. تازه تو گير و دار نشستن بودم كه چشمم پاي تخته جلب شد! :::::::::::::


رضا تركاشون- مباني برنامه نويسي

فكر كردم اشتباه اومدم از بچه ها پرسيدم گفتن استاد عوض شده!!!!!!!!!!!!!

يعني هيچ كس حال اون موقع من رو نمي دونه به جان خودم! مي خواستم هركي سر كلاسه خفه كنم از پنجره بندازم بيرون! بعدش خودم از پنجره بپرم رو تك تكشون! حالي داشتم بد! تا اين كه دوستم سر رسيد يه ذره دلداريم داد وگرنه دق كرده بودم! فرض كنيد من ترماي آخر برم تربيت بدني! نـــــــــــه!

 البته استاد ما الان خوبه. يعني از اولش خوب بود ولي من حالم گرفته شده بود گوش نمي كردم اصلا.

آخي ولي انقدر دلم براش مي سوزه خيلي از دستش مي خنديم بنده خدا رو! بچه ها دستش مي ندازن در حد چي! اون سري سر كلاس بوديم 10 تا تمرين فلوچارت بهمون داد گفت تا پس فردا بياريد!

ما دادمون در اومده بود! فلوچارت با اين كه ظاهرش خوشگل موشگل و گول زننده س اما همون برنامه نوشتنه! گفتيم استاد اصلا نمي رسيم. فكرشم نكن!

گفت: بابا چيزي نيست كه! شبي دو تا حل كنيد تا پس فردا تموم مي شه!

يعني من و دوستم از خنده كبود شده بوديم! رديف دوم هم نشسته بوديم مجبور بوديم زيرپوستي بخنديم مكافات بود!

استاد اين قدر رياضيش قويه چرا جاي نجفي خواه نمياد معادلات درس بده؟!!! به خدا!

استاد خيلي ماهه ولي. مي بينه ها ولي به رومون نمياره بيچاره. نازي!

 

 

_________________________________________________________________

پي نوشت: من و دوستم كه به اين قضيه خيلي خنديديم ولي براي بقيه كه تعريف مي كنم نكته شو نمي گيرن! شما نكته شو اگه گرفتين كه فبها! اگه نگرفتيد بريد يه ذره فكر كنيد! :دي

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:35 توسط فاطيما| |

سعید بیابانکی 
زشت است اینکه گیره سر از چین بیاوریم

کبریت های بی خطر از چین بیاوریم

آورده ایم هرچه شما فکر می کنید

چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم

هرچند توی کشور ایران زیاد هست

ما می رویم گورخر از چین بیاوریم

آورده ایم ما نمک از ساحل غنا

پس واجب است نیشکر از چین بیاوریم

هی نیش می زنند و عسل هم نمی دهند

زنبورهای کارگر از چین بیاوریم

حالا که خشکلان همه رقاص گشته اند

صد واجب است شاه فنر از چین بیاوریم

خشکیده است پس بدهینش به روسیه

دریای خشکل خزر از چین بیاوریم

تا اینکه جمعیت دو برابر شود سریع

باید که دختر و پسر از چین بیاوریم

حالا که نیست کار بزان پای کوفتن

ما می رویم گاو نر از چین بیاوریم

یک روز اگر که مردم ایران غنی شوند

باید گدا و دربه در از چین بیاوریم

گویند سرّ عشق نگویید و نشنوید

ما می رویم لال و کر از چین بیاوریم

...

سعید بیابانکی _ طنز پرداز

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:10 توسط فاطيما| |

هنوز عادت به تنهایی ندارم

باید هر جوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بی خیالی

چه دنیای غریبی بی تو دارم

می ترسم توی تنهایی بمیرم

کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتایی به من نزدیک تر شو

دارم حس می کنم از دست می رم

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو

یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم می خوام دنیا نباشه

تو دستای تو آرامش بگیرم

بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب

کیو دارم به جز تنهایی امشب

می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم

نمی تونم ببینم از تو دورم

دارم تاوان دلتنگی مو می دم

کنار تو به آرامش رسیدم

بیا دنیامو زیبا کن دوباره

خدایا از تو زیباتر ندیدم...

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 14:1 توسط فاطيما| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت